س

همیشه سلام می کرد .با شوق و ذوق. می گفت :"سلام سلامتی می آورد".اما...

امروز شنیدم از کوه سقوط کرده...قطع نخاع شده...اینها را مادرش به من گفت .اشک در چشمانش جمع شد من هم ناخودآگاه...اخ چقدر از ناتوانی ام برای یاری رساندن به او زجر می کشم

امروز به خدا پناه بردم خدایی که فری ناز می گوید حتی وقتی به او اعتقاد نداشته به دادش رسیده کمکش کرده...به آن خدا چشم دوخته ام ،خسته ام و امیدوار: امیدوارم حالش خوب شود تا دیگر هرگز مادرش را گریان نبینم مادری که دوستش دارم ....

شما هم دعا کنید حتی اگر مثل من...

                                                                   کاش خدایی بود که آرامشم میشد

=========================

ح

تاکید به درس خواندن داشت. به حرفهایش فکر کردم حرفهایی که بدجوری بر دلم می نشینند حالا همه چیز را کنار گذاشته ام تا ۱۰ ماه دیگر با خوشحالی بگویم حرفت را گوش دادم زود باش تشویقی بده

==============================================

به امید روزهای خوب :پس از سرخی،سبز جاودانه....

 


 

نوشته شده توسط میترا در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت